زير قولت زدي!
زير قولت زدي بزرگ شدي
باز گفتي كه اتفاقي بود
رفتي اما نشان كودكي ات
در نگاهت هنوز باقي بود
وقتي از كوچه بي صدا رفتي
رد پايت چقدر كوچك بود
مي شد از رد پاي تو فهميد
كه دلت پيش يك عروسك بود
رفتي و روزهاي روز اما
فرفره تند و تيز مي چرخيد
بادبادك براي مدت ها
روي دست نسيم مي رقصيد
وقتي از كوچه بي صدا رفتي
سندباد و چراغ جادو مرد
گرگي از راه بي خبر آمد
بره ي قصه هاي ما را خورد
تيله هاي قشنگ و رنگي مان
پشت يك كوچه شيطنت جا ماند
كودكي ها از نفس افتاد
تاب و الاكلنگ تنها ماند
آه برگرد، بچگي هايت
سر كوچه هنوز منتظر است
ياد آن روزهاي ساده به خير
طفلكي كوچه اي كه دل به تو بست
منبع:كتاب پشت كوچه هاي ابر/سروده ي عرفان نظر آهاري



