کمان رایگان
روزی پدری دزد به پسر خود گفت که برو این لباسی را که دزدیده ام بفروش. پسر گفت:((خوب چه چیزی به من می رسد؟)) پدر گفت:((تو برو این لباس را به 100 دینار بفروش قول می دهم که 50 دینارش را به تو بدهم)). پسر هم که گفته ی پدر را شنید لباس را برداشت و رفت تا آن را بفروشد. در راه پیرمرد خمیده پشتی را دید که داشت به سمت دکان خود می رفت و از سر نادانی از او پرسید:((ای پیرمرد،کمانت چه قیمتی دارد؟ بیا و پولش را بگیر)). پیرمرد در حالی که می خندید گفت:((این کمان را زندگی رایگان به من بخشید، پولت را نگه دار که روزی به تو هم رایگان می دهند. اگر واقعا می خواهی چیزی بدهی می توانی آن لباسی را که دیروز پدرت از من به رایگان برداشت بدهی)). پسر با شنیدن این حرف لباس را بر روی زمین انداخت و پا به فرار گذاشت.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۹ ساعت 13:51 توسط پري ناز آقاجاني و پري ماه آقاجاني
|